من این کتاب را برای خودنمایی و گرفتن جایزه ترجمه نکرده بودم؛ میخواستم خدمتی به فرهنگ کشورم بکنم؛ نخواسته بودم برای خودم تبلیغ بکنم تا اسمم بر سر زبانها بیفتد.
در طول تاریخ مدرن ایران، آدمهای بسیار کمی بودن که کار با ارزش و بزرگی رو واقعا برای پیشرفت جامعهی ایران و حقیقتا بدون هیچگونه چشمداشتی انجام داده باشن.
گوینده این جملات، سوژهی این اپیزود، یکی از اون آدمهاست. دختر خانواده مشهور و متمول که در تاریخ مردنویس ایران به واسطهی ازدواج با مردی مهم به خاطر آورده میشه اما فعالیتهای چشمگیر و موثرش هرگز قابل چشمپوشی نیستن.
زنی که در محیطی بسیار زنستیز به بالاترین درجهها رسید و هرگز مسئولیتهای انسانیش رو فراموش نکرد.
اولین سردبیر زن نشریههای ورزشی ایران، مترجمی که آثار بسیار مهمی منجمله کلبه عمو تُم رو به مخاطب فارسیزبان هدیه داد، خواهر یکی از مهمترین مهرههای اقتصادی پهلوی، معلم خصوصی دختر شاه و رئیس یکی از مهمترین باشگاههای ورزشی تاریخ ایران.
خاندان خلعتبری، از خاندانهای اصیل و بسیار مهم تاریخ ایران بهشمار میره. در محدودهی شهرهای تنکابن و شهسوار در شمال کشور، این خانواده قرنهاست حضور داره و در طول این قرنها، در سراسر کشور و حتی خارج از اون ریشه دونده.
خلعتبریهای بسیار مهمی داشتیم در تاریخ. برای مثال محمدولی خان خلعتبری، سپهدار اعظم از فرماندهان ارشد و رهبر نظامی انقلاب مشروطهی اول بود که سپاه تحت امرش تهران رو فتح کرد و تومار استبداد صغیر رو پیچید.

عباسعلی خلعتبری
یا مثلا عباسعلی خلعتبری، در دولتهای عباس هویدا و جمشید آموزگار وزیر خارجه بود. به بیان دیگه آخرین وزیر خارجه حکومت پهلوی بود. از رجل سیاسی خیلی مهم در حوزه سیاست خارجی بهشمار میاد.
داستان این اپیزود از جایی نزدیک همین شاخه در درخت خانواده خلعتبری شروع میشه. سلیم خلعتبری از آدمهای بسیار مهم و برجسته دوران پهلویِ اول در تهران و شمال کشور بود. برجسته از نظر اقتصادی؛ فعالیت سیاسی مهمی نداشت. دست کم در اسناد به جا مونده اثری از چنین فعالیتی نیست.
این آقای خلعتبری در تهران، تنکابن، شهسوار، رامسر، رشت، ساری و خلاصه جونم براتون بگه درصد قابل توجهی از شهرهای مهمِ وسط به بالای نقشهی ایران ملک و زمین داشت. اینکه «شغلش» چی بود رو نمیدونیم. یعنی میدونیم که شغلش همین پولدار بودن بود؛ اما اینکه در طول زندگیش چه فعالیتهایی داشت رو خبر موثق نداریم.
همونطور که عرض کردم اثر قابل توجهی ازش در اسناد به جا مونده از اون دوران دیده نمیشه و همین، نشون میده که به احتمال بسیار زیادی، کمترین ارتباط ممکن رو با سیاسیون داشته. شاید فکر کنید خیلی تو دار و اهل مخفیکاری بوده و ردپایی ازش نیست که باید بگم مثلا تو اسناد ساواک، حتی دربارهی یه اسباببازی فروشی تو دروازهشمرون هم سند هست. یعنی آدمفروشها اعلام کردن که اسباببازی فروشیای اینجا هست که بزرگه ولی به نظر نمیرسه مشکلی داشته باشه. جدی.
حالا عرض میکردم.
یک جایی اواخر دوره قاجار، سلیم خلعتبری تصمیم گرفت فامیلش رو تغییر بده. حتما شما هم حدس زدید که نمیدونیم چرا؛ چون هیچکس در طول تاریخ براش مهم نبوده که بره از ایشون یا فرزندانش بپرسه که این تصمیم چرا اتخاذ شده. طبیعیه که میتونیم یک عالمه حدس و گمان بزنیم اما خب، کار ما حدس و گمان نیست.
سلیمخان، نام فامیلی صفی رو برای خودش انتخاب کرد. بعد از مدتی، اصفیا هم پسوندش شد. اصفیا در لغت عربی به معنی نجیبزاده یا چیزی نزدیک به همین مفهومه. که خب باتوجه به مدل خانوادهی صفی، بسیار با مسما هم بود. این تغییر فامیلی، به احتمال قوی اواخر دهه آخر قرن ۱۳ خورشیدی، یعنی سالهای ۱۲۹۳، اون حول و حوش، انجام شد که روزهای بسیار تیره و بدی برای ایران بود.
حکومت قاجار در جنگ اول جهانی اعلام بیطرفی کرد اما شوروی، عثمانی و بریتانیا اهل این مسخرهبازیها نبودن و وارد ایران شدن. کمی بعد ذخیره غلات جنوب غرب کشور به قشون بریتانیا فروخته شد و در چند هفته، قحطی بخشهای وسیعی از ایران رو گرفت. خشکسالی هم به قحطی اضافه شد و یک سال بعد آنفلولانزای اسپانیایی که تا قبل از کرونا، بزرگترین همهگیری دوران بعد از انقلاب صنعتی در جهان بود، کمر جامعهی ایران رو خرد کرد.
از مملکتدار اگه خواسته باشید بدونید هم باید بگم احمدشاه خودش سردسته محتکران گندم و جو بود.
حدفاصل ۱۲۹۶ تا ۱۲۹۸ خورشیدی، ایرانیهای زیادی در اثر چنین وضع حیرتانگیزی کشته شدن. آمار دقیقی وجود نداره اما تا یکسوم جمعیت کشور هم در گزارشها دیده میشه.
دقیقا در همین حد فاصل، سلیم صفیاصفیا که در تهران، تا حدود خیلی زیادی از قحطی و بدبختی در امان بود، صاحب دو فرزند شد. این رو باید حتما بگم که هرچند در گزارشهای زیادی گفته شده افراد ثروتمند در این مقطع، به نیازمندها کمتوجه بودن اما میدونیم که خیلی از آدمهای پولدار، کمکهای زیادی برای بهبود شرایط کردن. اصلا همین کمکها و کمکهای بلاعوض خارجی بود که مملکت رو نجات داد تا خالی از سکنه نشه. اینکه سلیم صفی در کدوم دسته قرار داشت رو نمیدونیم اما حدس شخصی خودم اینه که در دسته دوم بود. اینکه چرا همچین حدسی میزنم رو احتمالا در پایان اپیزود و شناخت این خانواده، بهش میرسید.
فرزند اول سلیم صفی، پسر بود. سال ۱۲۹۵ متولد شد و نامش رو محمدعلی گذاشتن. در ادامه دربارهش صحبت میکنیم.

محمدعلی صفی اصفیا
سه سال بعد، در سالی که قحطی داشت کم کم، کم میشد، فرزند دوم خانواده هم متولد شد. دختر بود و اسمش رو منیر گذاشتن.
به لطف طبقه اجتماعی حاصل از ثروت خانوادگی، هر دو فرزند خانواده، فارغ از بحرانهای حاصل از کودتای میرپنج و برچیده شدن حکومت قاجار، سراغ درس و مدرسه رفتن. درباره داستانهای اون کودتا و شرایطی که دیکتاتوری نظامی مستقرِ بعد از اون ایجاد کرد، قبلا به تفصیل تو اپیزود عبده صحبت کردم.
دبیرستان ثروت تازه تاسیس شده بود که محمدعلی صفی بهعنوان بهترین دانش آموز ایران واردش شد. واقعا بهترین دانشآموز ایران بود. یعنی وقتی دیپلم گرفت، تو مسابقه اعزام به خارج اول شد. بعد فقط ۱۵ سالش بود چون تحصیلات اولیه رو چند کلاس یه سال خونده بود.
اسم دبیرستان رو هم توجه کردید دیگه؛ ثروت. مشخص بود برای کیاست. لیست معلمها رو که نگاه میکنی سرت سوت میکشه. مثلا تقی ارانی یکی از مهمترین شیمیدانها و رجل سیاسی تاریخ ایران، معلم شیمیش بود. احمد کسروی که معرف حضور هست هم اونجا درس میداد. خلاصه جای از ما بهترون بود.
محمدعلی که داشت دبیرستان رو تموم میکرد و منتظر بود ۱۸ سالش بشه تا بتونه اعزام بشه به خارج برای ادامه تحصیل، خواهرش تحصیلات اولیه رو تموم کرد. از دانشسرای دختران دیپلم گرفت که حتما میدونید برای دخترهای اون دوران یعنی اوایل پهلویِ اول واقعا مسئلهی بزرگ و کمیابی بود.
محمدعلی صفی هم همزمان رفت پاریس تا تو دانشگاه پلیتکنیک این شهر که اون زمان از بهترینهای دنیا بود، مهندسی معدن بخونه.
اون سالها که میشه بعد از ۱۳۱۰ و او سمتا، سالهای تحکیم چکمههای میرپنج بود. ۲ سال قبل از اینکه منیر صفی از دانشسرای دختران فارغالتحصیل بشه، رضاخان که دیگه رضاشاه شده بود، دست زن و بچهش رو بدون چادر گرفت و رفت اونجا تا برای دخترها سخنرانی کنه. اینطوری بود که ممنوعیت استفاده از چادر شروع شد و بحرانهای اجتماعی زیادی رو رقم زد.
منیر برخلاف برادرش این شانس رو نداشت که برای ادامهی تحصیل از ایران بره چون اصلا همیچن امکانی اون زمان دیده نشده بود. باوجود تحصیلات عالی، منیر خونهنشین شد و شروع کرد به رتق و فتق امور داراییهای پدرش.
این خونهنشینی البته اصلا طولانی نبود. فقط ۲ سال بعد، مردی از مشهد به تهران مهاجرت کرد که زندگی منیر و خیلیهای دیگه رو کاملا تغییر داد.
موزیک
منوچهر مهران، نام بسیار مهمی در تاریخ ورزش ایرانه. الان براتون میگم که چرا. متولد ۱۲۹۱ در مشهد که سال ۱۳۱۸، چند ماه قبل از شروع جنگ دوم جهانی، به دلیل کمبود شدید امکانات در مشهد به تهران مهاجرت کرد. بله همون قصهی همیشگی.
آقای مهران در مشهد آدم بسیار مهمی بود. پدرش آدم بسیار ثروتمندی بود. فامیل پدرش رو در تاریخ شاهزاده، شهپور و شازده نقل کردن اما مهران، خودش فامیلش رو به مهران تغییر داد. نمیدونیم چرا. برای کسی مهم نبوده که بپرسه لابد.
معلم ورزش دبیرستان فردوسی، مهمترین دبیرستان شهر بود که در مسابقات دانشآموزی کشور قدرت بالایی تو رشتههایی مثل دوومیدانی داشت. در واقع باید گفت خیلی قبلتر از اینکه امثال علم الهدی و خداداد عزیزی ورزش مشهد و خراسان رو نابود کنن، منوچهر مهران از خاک طلا ساخته بود.
مهران وقتی به تهران مهاجرت کرد، وارد حزب سیاسی پیکار شد و باشگاه ورزشیای به همین نام براشون تاسیس کرد.

منوچهر مهران
البته حزب پیکار که حزبی سوسیالیست بود، تا شهریور ۲۰ و بعد از فرار شاهِ مملکت، زیر خفقان سراسری فرصت فعالیت سیاسی نداشت و تازه از اون سال تونست اعلام موجودیت کنه.
باشگاه پیکار بعدا سرو شکل جدی پیدا کرد و تو ورزشهای زیادی فعال شد اما اون اوایل کارش محدود بود به جمع کردن جوونهای مردم و بردنشون به کوه. البته که کار بزرگی بود تو اون روزهای سیاه.
سال ۱۳۱۸ مهران که مثل تمام موسسین باشگاههای ورزشی در اون سالها و سالهای بعد، نقش پدر مجموعه رو داشت، دوره افتاد برای جمع کردن پول. سراغ آدم حسابیهای پولدار میرفت و ازشون برای پیشبرد اهداف فرهنگیش کمک میخواست.
یکی از افرادی که مهران سراغش رفت، کسی نبود جز سلیم صفیاصفیا. آقای اصفیا از مهران که جوون با اراده و آدم حسابیای بود خوشش اومد و بهش قول داد بهش کمک مستمر کنه. اینطوری بود که پای این جوون مشهدی به خونه یکی از بزرگترین ملاکهای تهران باز شد.
رفتوآمدهای کاری باعث آشنایی منوچهر و منیر، دختر خونه شد. سلیم صفی هم که دید طرف سرش به تنش میارزه و دو طرف هم راضی هستن، بله رو گفت و وصلت سر گرفت.
تاریخ دقیق ازدواج منوچهر مهران و منیر صفیاصفا مشخص نیست اما گزارشش تو شماره خرداد ۱۳۱۹ ماهنامه ایران ما اومده. یه ماهنامه اجتماعی این خبر رو کار کرد چون اون زمان، بیشتر از عروس و داماد، خانوادهی عروس مهم بودن.
این ازدواج رو میشه یکی از مهمترین ازدواجها در تاریخ ورزش و مطبوعات ایران دونست.
عرض میکنم چرا.
منوچهر مهران که گفتیم، به کوهنوردی خیلی علاقهداشت و اولین کسی بود که غارنوردی رو به صورت جدی در ایران انجام داد، همون سال به قلهی دماوند صعود کرد که در زمان خودش اتفاق بسیار بزرگ و ویژهای بود. بههرحال داریم دربارهی ۸۰ و چند سال پیش صحبت میکنیم.
منیر اصفیا کمی بعد از ازدواج، فامیلش رو به فامیل همسرش تغییر داد. میشه نشانهای از عشق عمیق در نظرش گرفت. پدر منیر هم که خودش با منوچهر مهران خیلی ارتباط خوبی داشت، زمین بسیار بزرگی که در خیابان شاهآباد داشت رو به دختر و همسرش داد. شاهآباد میشه خیابون جمهوری امروز. الان افتاده وسط رو به پایین شهر؛ اون زمان بالاشهر بود. یادتون باشه که دروازه شمرون دیگه ته منطقهی شهری تهران از سمت شمال در اون زمان بوده.
حالا کاری نداریم.
سلیم صفی خودش رفت سمت شمرون و یکی از مهمترین ملکهاش در تهران رو داد به دختر و دامادش. اونها هم تبدیلش کردن به اولین «باشگاه ورزشی» تاریخ ایران. تا این تاریخ، ما چیزی به نام باشگاه نداشتیم. هرچی بود کلوبهای مختلف برای رشتههای مختلف بود. این باشگاه که اسمش رو نیرو و راستی گذاشتن، اولین جایی بود که چند رشتهی ورزشی رو پوشش میداد و سر و شکل منظم داشت.
قبلا تو اپیزود تیمسار گفتم که دههی ۲۰، دههی ورود فوتبال به تهران و جدی شدن این رشته در ایران بود. کشتی، مشتزنی، وزنهبرداری، دوچرخهسواری و بسکتبال رشتههایی بودن که نیرو و راستی در اونها فعال شد. خبری از فوتبال نبود. البته نه اینکه تو همهی اینها تیم و مربی داشت. مثلا یه توپ و سبدی داشتن تو باشگاه هرکی میخواست میومدم بسکتبال رو امتحان میکرد.
غار نوردی هم در این باشگاه خیلی جدی پیگیری میشد. ۳ سال بعد یه گروه ۴۵ نفری به سرپرستی شخص مهران رفت کازرون تا به غار شاهپور صعود کنه. سال بعد اون این گروه شد ۷۵ نفر. میزان علاقه به غار نوردی در دههی ۲۰ جالب بوده.

لوگوی نشریه نیرو و راستی
منیر مهران هم همپای همسرش امور باشگاه نیرو و راستی رو پیش میبرد. اینکه میگم همپا، اصلا استعارهای درش نیست و واقعا «همپا» بودن. در دههی ۲۰، زنان ایران که در انقلاب مشروطه کاملا از پستوی خونهها خارج شده بودن، وارد عمق جامعه شدن. عبور از استبداد رضاخانی و گشایشهایی که پهلوی دوم در ابتدای سلطنتش ایجاد کرد، کمک بزرگی به زنها بود.
همزمان با تاسیس باشگاه نیرو و راستی، نمایندههای حزب توده آذربایجان برای اولین بار طرح حق رای زنان رو به مجلس بردن و کارزاری شروع شد که حدود ۲ دهه بعد به احقاق این حق منتهی شد.
منیر مهران هم از جمله زنانی بود که با کمک خانوادهی قدرتمند و همسر حمایتگرش تونست وارد عرصهی مدیریت بشه و در عمل مدیریت اجرایی نیرو و راستی رو برعهده داشت. البته که محیط ورزش در اون زمان بسیار بیشتر از الان مردسالار و تا سطح بسیار بالایی زنستیز بود اما منیر مهران زنی نبود که پا عقب بذاره و تسلیم بشه. حالا به این موضوع بیشتر میپردازیم.

منیر مهران در کنار منوچهر همسرش
همزمان با تاسیس باشگاه نیرو و راستی، مهرانها نشریه نیرو و راستی رو هم تاسیس کردن. اول بهعنوان ضمیمهای برای هفتهنامهی روزنامهی ایران منتشر شد و بعد رو پای خودش وایساد. این نشریه، اولین نشریه رسمی تخصصی ورزش در ایران نبود. سال ۱۳۱۴، یعنی ۸ سال قبل از اون، مرحوم شعاع معتمدی نشریه آیین تندرستی رو منتشر کرد که سردبیرش مرحوم صدری میرعمادی بود. دربارهی آقای میرعمادی تو اپیزودهای قبلی اوتسایدرز، صحبت کردیم. معتمدی باشگاه شعاع رو هم تاسیس کرد که حتما اسمش رو شنیدید و تو اوتسایدرز هم صحبتش زیاد شده. این نشریه البته دوام زیادی نداشت. ۲ سال بهصورت نامنظم منتشر و بعد تعطیل شد.
نیرو و راستی در واقع اولین نشریهی تخصصی ورزشی ایران بود که انتشارش مستمر بود. منوچهر مهران مدیر مسئول و منیر مهران سردبیر این نشریه بودن که اولین شمارهش روز ۱۵ تیر سال ۱۳۲۲ منتشر شد. جامعهی ایران در دههی ۲۰ اصلا علاقهای به اینکه یک زن چنین جایگاهی داشته باشه نداشت پس منیر مهران مجبور بود مطالب خودش رو با نام مستعار «م فضیلت» منتشر کنه. البته که اسمش بهعنوان سردبیر در شناسنامهی روزنامه بود اما اونطور که قدیمیها میگن اگه امضاش رو میزد پای نوشتههاش، موج تمسخر و توهین سمت خودش و رسانهش راه میفتاد.
نشریه و باشگاه نیرو و راستی با هزینههای شخصی و کمکهای عمومی اداره میشدن. اینطور نبود که به بودجهی جایی وابسته باشن. ساختمون سه طبقهای که در کوی آسید هاشم خیابون شاهآباد در اختیار خانوادهی مهران قرار داشت، به همراه فضای بیرونیش وقف ورزش شد. خانواده در طبقهی سوم زندگی میکردن و دو طبقهی دیگه تبدیل به محل تمرین ورزشکارها شد.
منیر مهران روی نشریهی نیرو و راستی متمرکز شد و کارهای اجرایی باشگاه رو همسرش برعهده گرفت. نشریه، روی آموزش ورزشهای پایه مثل ژیمناستیک و دو، آناتومی بدن انسان، اخبار ورزشی، مصاحبه با مسئولین و بررسی رقابتهای برگزار شده متمرکز بود. تصاویر بسیار جالبی از ورزشکارهای داخلی و در معدود مواردی ورزشکارهای خارجی هم چاپ میکرد که هنوز هم تماشای اونها جذابه. نمونههاش رو میذارم رو شبکههای اجتماعی اوتسایدرز.

تصویری از ورزشکاران ایران در نشریه نیرو و راستی
باشگاه نیرو و راستی هم روی بسکتبال، وزنهبرداری، مشتزنی و اسکی متمرکز بود. کار اسکیشون این بود که علاقهمندها رو میبردن دماوند اونجا اسکی کار میکردن. البته به این محدود نموندن و بعدها رشتههای خیلی زیادی اضافه شد به باشگاه. شمشیربازی، واترپلو و پرورش اندام مثلا. هر هفته عکس بزرگ یک ورزشکار پرورش اندام رو چاپ میکردن و بهش عنوان زیباترین بدن هفته رو میدادن. اینجور تخصصی.
منیر مهران در نشریه نیرو و راستی برای اولین بار در تاریخ ایران، برنامهی انتخاب و معرفی ورزشکار سال کشور رو هم شروع کرد. اسمش رو هم گذاشت جام پیروزی. اولین برندهی جام پیروزی حبیبالله بلور بود که پدر کشتی مدرن ایرانه و داستانش رو تو اپیزود پهلوان به تفصیل تعریف کردم. اتفاقا سال دوم هم این جایزه رو برد چون ورزشکار بسیار خفنی بود.
منوچهر مهران در یادداشتی که در ویژهنامه نوروز ۱۳۲۴ منتشر شد، درباره همسرش منیر، اینطور نوشت:
این نشریه در سال اول با پول شخصی مهرانها منتشر شد. سال دوم سازمان تربیت بدنی کمی کمک کرد اما نه در حدی که بشه هر دو هفته چنین نشریهای تولید کرد. وقتی سالنامه ۱۶۰ صفحهای مقوایی سال ۱۳۲۴ نشریه منتشر شد، مردم ایران با پدیدهای بینظیر مواجه شدن. تصاویر عالی، جلد رنگی، محتوای مناسب و البته قیمت کم. ۵۰ ریال، حتما مبلغ کمی برای این نشریه بود ولی خب منیر مهران دنبال کسب بود از نشریه نبود.
منیر مهران به فقط انتشار نشریهی نیرو و راستی که از مقطعی به دو هفتهنامه تبدیل شد، بسنده نکرد. بعد از فقط یک سال، با کمک روابط خانوادگیای که داشت موفق شد ضمینهای فراهم کنه که ایرانیهای ساکن کشورها دیگه هم مشترک نیرو و راستی بشن. این خودش، انقلاب بزرگ دیگهای بود. در نظر داشته باشید که در دههی ۴۰ میلادی، ایرانیهای اروپا و آمریکا میتونستن مشترک نشریهای بشن که در تهران چاپ میشد و هر دو هفته یک بار این نشریه رو در خونه تحویل بگیرن.

نمونه مطالب نشریه نیرو و راستی
منیر مهران با این انقلاب بزرگ، پیوند ورزش ایران با دنیا رو تقویت کرد و باعث شد ایرانیهایی که خارج از کشور بودن، علاقهمند بشن ریز اخبار ورزش کشور رو مرتب و بهروز دنبال کنن. حالا نه که رقابتهای سراسری بزرگی برگزار بشهها، نه؛ ولی خب همون قدری که برگزار میشد هم زمان خودش جذاب بود دیگه.
منوچهر مهران دوربین عکاسی داشت و خودش شخصا از ورزشکارهای باشگاهش عکس میگرفت. شمارههای مختلف نشریهی نیرو و راستی پرن از این عکسها. منیر مهران در این نشریه، پایهگذار گزارشنویسی هم شد و اولین گزارشها از رقابتهای مختلف رو با قلم همسرش چاپ کرد.
نشریه نیرو و راستی بعد از ۲ سال به جایی رسید که هویتی مستقل از باشگاه داشت و هزینههای خودش رو تامین میکرد. همین سالها بود که نسلی از بهترین ورزشینویسهای تاریخ ایران وارد این نشریه شدن. گل سرسبدشون کسی نبود جز زندهیاد، استاد عطاالله بهمنش. اولین و بهترین گزارشگر تاریخ رادیو تلویزیون ایران، کارش رو زیر نظر منیر مهران شروع کرد و در مدت کوتاهی سِیلی از خوانندهها رو به این نشریه علاقهمند کرد.
کمی بعد، منیر مهران، زندهیاد، استاد ابوالقاسم فارسی رو که دبیر ورزش مدرسه نظام بود رو هم به نشریهی نیرو و راستی برد. جناب فارسی که حتما نامش رو زیر عکسهای بینظیر تاریخ ورزش ایران دیدید، پدر عکاسی ورزشی ایران به حساب میاد.
ابوالقاسم فارسی اولین کسی بود که عکاسی از رویدادهای ورزشی رو به امری طبیعی تبدیل کرد. این تصاویر بخش مهمی از نشریهی نیرو و راستی رو تشکیل میدادن. سردبیر نشریه هم خودش دست به قلم بود و مرتب مینوشت. گزارشها و یادداشتهای زیادی از منیر مهران در این نشریه چاپ شده که بیشترشون روی مسائل مدیریتی و آموزشی متمرکز هستن.
اوضاع برای مهرانها عالی بود اما اینطوری نموند.
سال ۱۳۲۶ درحالی شروع شد که باشگاه نیرو و راستی به باشگاهی بسیار مهم تبدیل شده بود و ورزشکارهای زیادی از اون به تیمهای ملی مختلف رسیده بودن. نشریهی نیرو و راستی هم با مدیریت منیر مهران به اوج رسیده بود. فیروز و فیروزه دختر و پسر خانواده هم تاتی تاتی رو شروع کرده بودن.
اوضاع در طبقه سوم باشگاه اما مناسب نبود.
اونطور که در نشریات وقت اومده، منوچهر مهران از بیماری قلبی رنج میبرد. به توصیهی پزشکها برای استراحت هم توجه نمیکرد. در واقع داشت تو باشگاه زندگی میکرد و چیزی به اسم استراحت براش تعریف نمیشد.
همین شد که در پاییز سال ۲۶ اوضاعش وخیم شد و اولین ساعتهای روز ۱۹ آذر همین سال درحالی که فقط ۳۵ سال داشت، از دنیا رفت. روحش شاد. از آدم حسابیهای تاریخ ممکلت بود.
خبر خیلی زود مثل یک بمب در تهران منفجر شد. سیل ورزشکارها و علاقهمندان از اولین ساعتهای صبح به محل باشگاه / خونه منوچهر مهران رسید. پیکر مدیر باشگاه رو با احترام کامل در محوطهی باز ساختمون قرار دادن و دوستداران برای ادای احترام جمع شدن. منیر مهران، وسط محوطه ایستاد و خطاب به حاضران گفت:
شاید اکنون شما تعجب کنید از اینکه من با کمال استقامت در مقابل جنازه همسر محبوبم , سخن میگویم . اما باید متذکر شوم که درس این شجاعت و شهامت را طی هفت سال زندگی با این مرد بزرگ , آموخته ام .
سعی میکنم در مقابل این مصیبت بزرگ اشک نریزم زیرا همسر از دست رفته من معتقد بود که اشک نشانه شکست و بدبختی است حال آنکه یک انسان با اراده هرگز نباید برابر حوادث خود را ضعیف نشان دهد . من از همه شما جوانان پاک و شجاع انتظار دارم که در زندگی همانند مربی از دست رفته خویش , شجاع و اهل کار و فعالیت باشید
در آرزوهای بر باد رفته مهران , نقشه ها و اهداف بزرگی برای خدمت به جوانان ایران وجود داشت که زندگی آنها را فرو ریخت …. اما امیدوارم , عزم و اراده شما این اهداف را دنبال کند و من نیز امید دارم که با ادامه و انتشار مجله نیرو وراستی و بر قراری باشگاه بتوانم تا حد امکان منویات خاطر این راد مرد شریف را بر آورم

گزارش مراسم تشییع منوچهر مهران در نشریه نیرو و راستی
مراسم تشییع با شکوه بسیار برگزار شد. روزنامههای وقت تعداد حاضران رو چند هزار نفر نوشتن و از این گفتن که صدای گریهی مرد و زن قطع نمیشد. منوچهر مهران رو در آرامگاه ظهیرالدوله نزدیک میدون تجریش دفن کردن و اونطور که روزنامهها نوشتن، صدای گریه و زاری تا چند ساعت بعد از پایان مراسم در این آرامگاه شنیده میشد.
منیر مهران همونطور که در مراسم تشییع پیکر همسرش گفته بود، کار انتشار مجله رو ادامه داد. اینطوری که گزارش درگذشت منوچهر مهران به همراه تصاویر مرتبط، سه روز بعد از برگزاری این مراسم تو نشریهی نیرو و راستی منتشر شد.
باشگاه نیرو و راستی هم به کار خودش ادامه داد. علاوهبر کارهای نشریه، منیر مهران ترجمه آثار مختلف تربیتی، علمی و داستانی از زبانهای فرانسه، روسی و انگلیسی به فارسی رو هم شروع کرد.
کتاب فن ورزش یکی از اولین کتابهای تخصصی در زمینه آموزش ورزشهای پایه بود که منیر مهران به فارسی ترجمهش کرد. یک سال بعد از مرگ منوچهر مهران، مدیر باشگاه نیر و وراستی که آدم زن و بچهداری بود و من اینجا به دلایل اخلاقی کاری به اسمش ندارم، از منیر مهران خواستگاری کرد. داریم دربارهی مقطعی صحبت میکنیم که مردها اجازه داشتن بدون رضایت و حتی اطلاع همسر اولشون ازدواج رسمی و قانونی کنن. در واقع بعد از سال ۳۳ بود که برای ازدواج مجدد مردها و در چارچوب قوانین اسلامی محدودیت ایجاد شد.
حالا کاری به این موضوعات نداریم.

نمونه مطالب نشریه نیرو و راستی
همونطور که حتما حدس زدید، مهران این پیشنهاد رو رد کرد و مدیر مذکور مجبور به ترک باشگاه شد. اینطوری شد که مهران ۲ تا تصمیم مهم گرفت. یکی اینکه خودش مدیریت باشگاه رو هم برعهده بگیره و یکی هم اینکه به پیشنهادهای مناسب ازدواج، جدیتر فکر کنه.
اردیبهشت سال ۱۳۲۹ مهران، باشگاه مشتزنی گالاتاسرای رو برای برگزاری اردوی مشترک با باشگاه نیرو و راستی به تهران دعوت کرد. قبلا تو اپیزود پهلوان تعریف کردم که ورزش ترکیه چقدر تحت تاثیر ورزش اروپا و ورزش ایران چقدر تحت تاثیر ورزش ترکیه بود اون سالها. تیم نیرو و راستی تیم ترکیهای رو شکست داد. سال بعدش تیم کشتی ایتالیا که اون زمان جزو قدرتهای اروپا بود به تهران دعوت شد.
در این سالها، خیلی از ورزشکارهای مهم ایران عضو این باشگاه بودن. امیرحسین فردوس نفر چهارم وزنهبرداری دنیا، رسول رئیس برنده مدال برنز وزنهبرداری دنیا، علی غفاری و عبدالله مجتبوی نایب قهرمانهای کشتی جهان، از این جمله بودن.
باشگاه نیرو و راستی در اولین کاروان المپیکی ایران ۱۷ نماینده داشت. این کاروان ۳۵ نفره بود. شما ببینید عظمت کار رو.
طوفانهای دهه ۳۰ اما، همه چیز رو تحت تاثیر قرار داد.
کاروان ایران در حالی به رقابتهای المپیک ۱۳۳۱ خورشیدی در هلسینکی فنلاند رفت که ۴ کشتیگیر نیرو و راستی تو ترکیب این تیم بودن. عبدالله مجتبوی بهترین نتیجه رو گرفت و روی سکوی سوم ایستاد. استاد فارسی هم همراه این کاروان بود و عکسهای بینظیر از آقاتختی جوان و بقیهی کاروان گرفت.
منیر مهران با هزینهی شخصی در این رقابتها حاضر شد. روی این هزینهی شخصی خیلی تاکید دارم.
مهران برای نشریهی خودش گزارشهای بسیار باکیفیتی از این رقابتها تهیه کرد. از ورزشکارهای کشورهای دیگه نوشت و از اینکه اونها چطور مدیریت میکنن تعریف کرد. وقتی به ایران اومد گزارشها و مشاهدههاش رو به کتاب تبدیل کرد و اسمش رو گذاشت زیباتر از پیروزی. پیشگفتار کتاب اینطوری تموم میشه:
مهران در این کتاب با استناد به سخنرانی رئیس وقت کمیتهی بینالمللی المپیک از این میگه که مدال تو این رقابتها اهمیت زیادی نداره و روح المپیک، دوستی و رفاقته. حتی در بخشی از این کتاب روایتی از یک کنفرانس خبری هست که در اون رئیس کمیتهی برگزاری رقابتهای المپیک هلسینکی به رسانههایی که جدول ردهبندی برای رقابتها درست کردن میگه براتون متاسفم شما نمیدونید المپیک یعنی چی.
چقدر حرف درستیه.
مهران چند بار در کتاب مینویسه که امکانات کشورهای مختلف قابل مقایسه نیست که حالا بشه نتایجشون رو مقایسه کرد اما در عین حال، مدیریت ورزش ایران رو هم نقد میکنه

مهران در این کتاب از این میگه که کتابش با هدف آشنایی مردم ایران با ورزش جهان و تاریخچهی المپیک نوشته شده به خاطر همین اصل نقد رو به زمان برگشت موکول میکنه. اتفاقا نقدهای تند و تیزی هم تو نشریهش مطرح کرد.
اینطوری شد که آتشفشان حسادت به منیر مهران که تقریبا ۲ دهه بود میجوشید اما فعال نبود، سر باز کرد. در فعالیت این آتشفشان، یک اسم خیلی آشنا نقش پررنگی داشت؛ تیمسار پرویز خسروانی. برخلاف ماجرای انحلال شاهین که اسناد تاریخی ثابت میکنن نقش اصلی متعلق به خسروانی نبوده، در زمین زدن نیرو و راستی، موسس تاج نقش پررنگی داشت.
این بخش داستان، چند پارامتر مختلف داره پس دل بدید لطفا.
جونم براتون بگه که منیر مهران در کتاب زیباتر از پیروزی از امیل زاتوپک دوندهی اهل چک، بسیار تمجید کرد
امیل زاتوپک بزرگترین دوندهی وقت جهان بود. تو المپیک ۱۹۴۸ یه نقره و یه طلا تو ۵ و ۱۰ هزار متر گرفت. تو هلسینکی هم سه تا طلا تو ۵ و ۱۰ هزار متر و ماراتن گرفت.
اما این چرا نکته بود؟

امیل زاتوپک
امیل زاتوپک هوادار دولت سوسیالیست چکسلواکی وقت بود. و خب این در ایران دههی ۳۰ یعنی داستان. حالا بماند که تو دههی ۶۰ وقتی مردم چکسلواکی علیه دولت وقت شوریدن زاتوپک پشت مردمش در اومد و دولت تمام افتخارات و عناوینش رو گرفت اما تمجید از یک چهرهی مطرح چپ، دستمایهی حواشی زیادی برای مهران شد.
تاریخ دقیق جایی ثبت نشده اما تو همین حوالی، منیر مهران به یکی از خواستگارهاش جواب مثبت داد. این خواستگار رحمت الله جزنی بود. انتظار دارم فامیلی جزنی براتون آشنا باشه. برادر رحمتالله، حسین جزنی از اعضای حزب توده بود که بعدا عضو فرقه دموکرات شد و بعد از شکست این حزب در آذربایجان برای سالها به شوروی فرار کرد. پسر حسین جزنی، بیژن جزنی بود که معروفتر از اینهاست. بیژن از بنیانگذارهای سازمان چریکهای فدایی خلق بود که به تفصیل دربارهشون صحبت کردم تو دو قسمت اول سریال اعدامشدگان.
ازدواج منیر مهران با این فعال چپ، گزک بعدی رو دست دشمنان نیرو و راستی داد. تو اسناد به جا مونده از ساواک گزارشهای محرمانه و خیلی محرمانهی زیادی دربارهی فعالیتهای این باشگاه و نشریهی نیرو و راستی در این سالها دیده میشه. بقال و چقال رفتن از رفتوآمدها گفتن. زندانیهای سیاسی ارتباط با منیر مهران و مجموعهش رو تکذیب کردن و خلاصه مشخصه که بازوی آهنین حکومت، همزمان که درگیر مصدق بوده، درگیر نیروهای مشابه باشگاه نیرو و راستی هم بوده.
این بین تیمسار خسروانی هم که میدونست نیرو و راستی رقیب جدی برای باشگاهش به حساب میاد، علیهش تلاشهای زیادی کرد. بسیاری از ورزشکارهای اون زمان باشگاه نیرو و راستی گفتن که حرفهای در گوشی ورزشکارهای اون زمان، شامل تبلیغات خسروانی علیه مهران بوده. مثلا امیر یاوری بوکسور باشگاه نیرو و راستی سال ۱۳۹۸ به روزنامه ایران گفت خسروانی تبلیغ میکرده که نیرو و راستی پاتوق تودهایها و روشنفکرها شده و باید تعطیل بشه.
این آتشفشان، عصر ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ منفجر شد. تو اپیزود تیمسار با جزئیات تشریح کردم که اوباش کودتاچی اون روز چه بر سر دموکراسی و مردم ایران آوردن و خسروانی و تاج چه نقشی در این کودتا داشتن. یکی از کارهایی که اراذل در این روز انجام دادن، آتش زدن باشگاه نیرو و راستی بود.
هرچه در این ساختمون و باشگاه بود از بین رفت. جامها و مدالها، تجهیزات ورزشی و اداری، تندیس مرحوم منوچهر مهران، نگاتیوها، نوارها و آرشیوهای مجله و هرچیزی که مربوط به «تودهایها» بود.
قبل از اینکه عوامل کودتا به ساختمون نیرو و راستی برسن، رحمتالله جزنی موفق شد همسر و فرزندانش رو ببره خونهی پدریشون در شمرون. اینطوری شد که باشگاه و نشریهی نیرو و راستی برای همیشه خاکستر شدن و به تاریخ پیوستن.

سردیس منوچهر مهران در باشگاه نیرو و راستی
رحمتالله جزنی همون سال سازمان جوانان حزب توده رو تاسیس کرد و مسئول سازمان درجهداران حزب شد. منیر مهران که کابوس آتش گرفتن حاصل دسترنج سالها تلاش خودش و همسر مرحومش رو به چشم دیده بود، خونهنشین شد. یک سال بعد، زندهیاد، استاد عبدالرحیم جعفری سراغش رفت. آقای جعفری موسس و مالک انتشارات امیرکبیر بود؛ انتشاراتی که کارش رو با انتشار کتاب فن ورزش ترجمهی منیر مهران شروع کرد و قبلا بهش اشاره شد.
جعفری به مهران پیشنهاد داد کتاب کلبهی عمو تم رو به فارسی ترجمه کنه. این کتاب که تو سال ۱۸۵۲ منتشر شد یکی از اولین و مهمترین آثار فرهنگی ضد بردهداری در جهان معاصر به حساب میاد. از مهمترین و بهترین رمانهای تاریخ هم هست. مهران این کتاب رو برای اولین بار به فارسی ترجمه کرد. بعدها این کتاب بارها ترجمه شد. تا پایان سال ۴۰۳ فقط خود امیرکبیر ۲۱ بار تجدید چاپش کرده. داخل پرانتز اینکه بعد از انقلاب انتشارات امیرکبیر رو از آقای جعفری مصادره کردن.
ترجمهی این کتاب جریان تازهای در نشر ایران به وجود آورد. سه سال بعد مجلهی سخن به مدیریت زندهیاد استاد پرویز خانلری اولین مسابقه انتخاب بهترین آثار تالیفی و ترجمهی ایران رو برگزار کرد و این کتاب رو به عنوان بهترین ترجمهی سال برگزید. درسته که اون سال ترجمه نشده بود ولی تجدید چاپ شده بود. مرحوم جعفری در کتاب خاطراتش اینطور مینویسه:
کارت دعوت را با خوشحالی زایدالوصفی برای خانم مهران بردم. وقتی کارت را دید
باکمال بی اعتنایی گفت خوب بود شما قبلا به من اطلاع می دادید، من کتاب را برای جایزه ترجمه نکردهام.
از خانهشان بیرون آمدم. سرانجام تنها به باشگاه دانشگاه رفتم. این جریان برای من و امیرکبیر یک موفقیت بزرگ بود. آن روز چنانکه نوشتم خانم مهران در جلسه حضور نداشت و بنابراین موقع دریافت جایزه من بهجای او رفتم.
مرا مورد تفقد قراردادند و مبلغ جایزه را که پانصد تومان بود طی چکی در وجه خانم مهران به من دادند. من فردای آن روز چک را برای خانم مهران بردم. اما او باز همان حرف قبلیاش را تکرار کرد و هنگامی که متوجه ناراحتی من شد درصدد دلجویی برآمد و گفت: «من این کتاب را برای خودنمایی و گرفتن جایزه ترجمه نکرده بودم؛ میخواستم خدمتی به فرهنگ کشورم بکنم؛ نخواسته بودم برای خودم تبلیغ بکنم تا اسمم بر سر زبانها بیفتد…
طعنهآمیز اینکه قیمت پشت جلد آخرین چاپ این کتاب توسط امیرکبیر ۵۰۰ هزار تومنه.
مهران که دوستی نزدیکی با جعفری داشت به ترجمه و تالیف مشغول شد و کتابهای زیادی چاپ کرد.

عبدالرحیم جعفری
راندهشده اثر المار گرین، انسانها و خرچنگها و انسان گرسنه اثر ژوزوئه دو کاسترو و خیالپردازی اثر رنه رومن و سر گشتۀ راه حق اثر نیکوس کازانتزاکیس مهمترین این آثار بودن.
سال ۱۳۳۴ رحمتالله جزنی همسر منیر مهران که عضو ارشد کمیتهی تهران حزب توده بود بازداشت شد. یک سال بعد، بعد از شکنجههای زیاد آزاد شد و فعالیت سیاسی رو کنار گذاشت.
خانوادهی جزنی مدتی به فرانسه سفر کرد و اواخر دههی ۳۰ که آثار کودتا کم شده بود برگشت. منیر مهران در یکی از مهمونیهای سطح بالا با فرح دیبا ملکهی وقت مملکت همنشین شد. اونطور که در اسناد دربار اومده، فرح به شدت تحت تاثیر منیر مهران قرار گرفت و ازش خواست معلم خصوصی دختر شاه بشه. مهران قبول کرد و شغل درباری رو گرفت. جزنی مایملک همسرش رو مدیریت میکرد و برای این کار مجبور بود به شهرها و کشورهای دیگه سفر کنه. به همین دلیل فیروز مهران پسر منیر هم ساکن کاخ و همدرس ولیعهد شد.
زندگی این خانواده در دههی ۴۰ کاملا بدون حاشیه و در کاخ پهلوی دوم سپری شد. رحمتالله البته رفتوآمد زیادی به کاخ نداشت چون به هرحال زندانی سیاسی سابق بود.
برادر منیر مهران، محمدعلی صفیاصفیا که ابتدای بحث دربارهش صحبت کردیم هم در این مقطع برای خودش برو و بیایی داشت و استاد ارشد گروه مهندسی معدن دانشکده فنی دانشگاه تهران بود. آقای صفی در تهیه دایره المعارف فارسی با غلامحسین مصاحب همکاری کرد و وقتی خواهرش معلم دختر شاه بود، رئیس سازمان برنامه و بودجه شد. مهندس اصفیا از چهرههای بسیار مهم اقتصادی در این دههی بسیار مهم بود. تو اپیزود عبده تعریف کردم براتون که این دهه چرا و چطور، زمان شکوفایی اقتصاد ایران بود و صفی اصفیا از بازوهای مهم این شکوفایی به حساب میاد. خدا رحمتش کنه بعد از انقلاب زندانی شد و اموالش رو گرفتن.
منیر مهران وقتی برادرش از زندان آزاد شد، کاملا گوشهنشین شده بود. انقلاب چهرههای به مراتب بزرگتر رو هم کنار زده بود. وقتی تو سال ۶۱ برادرش از زندان آزاد شد، به همراه بقیهی خانواده به فرانسه مهاجرت کرد. فیروز مهران از فرانسه به آمریکا رفت تا ادامهی تحصیل بده اما خیلی زود تصادف کرد و از دنیا رفت.
محمدعلی صفی در ابتدای دههی ۷۰ به دعوت دانشگاه تهران به ایران برگشت و سال ۸۷ در ایران از دنیا رفت اما منیر مهران در فرانسه کنج عزلت رو انتخاب کرد.
منیر مهران، این چهرهی برجستهی فرهنگی و ورزشی ایران که خدمات بینظیری به جامعهی ما داشت و آثارش هنوز از مراجع آموزش گزارشنویسی به حساب میان درحالی ۲ آذر ۱۳۸۳ چشم از جهان فروبست که در اوج بیخبری، خبر درگذشتش ماهها بعد به روزنامههای ایران رسید.
روحش شاد و یادش گرامی.
دیدگاه خود را بنویسید